آپ آخر
این وبلاگ دیگر آپ نمیشود
خصلت آدما اینه که فراموش کارن اگه تو بری یکی دیگرو در آغوش دارن
سلام دوستای خوشگلم .. چه خبر ... خاطره پائینیرو خوندید ..خندیدید یا نه ؟
دوستان من یه وب دیگه هم زدم تا بیشتر اونو بآپم ...بیشتر حرفای عاشقانه و حرفای دلم به ... و چند تا عکس و ... امیدوارم به اون وبمم سر بزنید ... همیشه خوشگل بمونین دوستای خوبم !!!
آها راستی یادم رفت آدرس وبلاگرو بدم خوب دیگه عاشقیه و هزار دردسر ![]()
سلامي به گرماي خاطره ها که خيلي واسمون عزيزن . . .
عزيزان امروز ميخوام يه خاطره از دوران سربازيم تعريف کنم . . . واسه خودم که خيلي جالب بود ,اميدوارم واسه شما هم اينطوري باشه . البته من زياد بلد نيستم با ادبيات تيريپ بردارم و خيلي قشنگ نميتونم تعريف کنم ,مثلا اگه يکي يه فيلم سينماييو نديده باشه من بخوام واسش تعريف کنم تو عرض دو دقيقه خلاصش ميکنم !!
حالا ميريم سراغ داستان ... حتما تا آخرش بخونین ! حتما حتما
داستان از این قراره بود که . . . روز سیزده عید بود که بازدید میخواست بیاد و بچه ها قرار گذاشتن فردا بریم (که آخرشم نیومد) چهاردهم شدو پنج شیش نفر از بچه ها که یکیشون آشپز بود از آشپزخونه دو سه تا رون مرغ و نمک و غیره برداشتیم یه سمبه اسلحه هم برداشتیم واسه سیخمون ! ساعت حدود ده یازده بود زدیم بیرون (بذارید اول از محیط اطراف پاسگاه بگم تا آمار دستتون بیاد .بدوننین که پاسگاههای مرزی مثل داخل شهر نیست قیافه پاسگاه مثل قلعه های قدیمیه و دورو ورشم بیابون یا کوهه و صبح ها سوت و کوره) خلاصه یواشکی رفتیم بیرون ... بچه ها یه غار از قبل میشناختن رفتیم اونجا آتیشو,قلیونو,... یه دوربینم داشتیم چند تایی عکس گرفتیم .. یک ساعتی گذشت تو حال خودمون بودیم که دیدیم یکی سوت میزنه یکی از بچه ها بلند شد ببینه چه خبره تا رسید بالای غار دید فرمانده داره واسه یکی گزارش میده !!!! واویلا چرا الان اومدن مگه قرار نبود دیروز بیان ... بله سرهنگ از هنگ مرزی اومده بود واسه بازدید و گرفتن آمار سربازا وقتی بچه هارو شمرده بود دیده بود شیش نفر کمه !! به فرمانده گفته بووده کجاین اون بنده خداهم از همه جا بی خبر ..رفته از بچه ها بپرسه که یه نفر آمار مارو داده ... ماهم دودستی زدیم تو سرمون که چه بدبختیی تو راهه .... یهو دیدیم فرمانده خودمون با دوسه تا از سرهنگ مرهنگا دارن میان سمت ما حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم ..سریع بندوبساطو نابود کردیم که حداقل گرفتنمون بدبخت نشیم ... خلاصه خودمونو زدیم به بی خیالی که رسیدن ... سرهنگه آدم ترسناکی بود نفری یه چک آبدار خوردیم که اینجا چه غلطی میکینم و با کلی خواهشو تمنا وو غلط کردیم ...یه بازداشتی 72 ساعته واسمون رد کرد ... یه هفته ای گذشت قرار شد دو به دو بریم بازداشتگاه (آخه بازذاشتگاه داخل هنگ و از پاسگاه ما تا اونجا چار پنج ساعتی راهه) منو یکی از بچه ها که اسمش حامد ه که بچه مشهد بود راهی بازداشتگاه شدیم وقتی رسیدیم ساعت 11 ظهر بود وقتی رفتیم داخل بازداشتگاه اه اه چه جایی گندی ,کثیف بوی دستشویی همه جارو گرفته بود ,بدتر از اون با ما میشدن 20 یا 22 نفر تو اونجا .... گذشت تا روز سوم رسید دیگه داشتیم دیوونه میشدیم حدود 6 یا 7 ساعت دیگه نمونده بود تا تموم شه ... بازداشگاهم دیگه خلوت شده بود مونده بودن 12,13 نفر که بلند شدم یه دوری زدم دیدم یه خودکار یه گوشه افتاده ورداشتم گفتم یه یادگاری حداقل بنویسم ... البته به حامد نگفتم رفتم پشت در بازداشتگاه نوشتم "رامین ... و حامد.... 72 ساعت بی قانونی ... نبود 5 ساعت دیگه ئو از این حرفا" بدبخت حامدم از همه جا بی خبر گذشت ساعت ده شد 1 ساعت دیگه تموم بودیم که یهو افسر نگهبان با فرمانده "ب" اومدن ...افسر نگهبانه یه کاغذ خودکارم دستش بود ... سرهنگه از دونه دونه بچه ها داشت میپرسید که واسه چی اومدن اینجا ئو خلافشون چی بوده (یکی میگفت سر پست نشستم ,یکی میگفت با فرمانده دعوام شده و ... ) ناگهان افسر نگهبان گفت حامد ... بیا اینجا بینم این چیه اینجا نوشتی مرتیکه ... -جناب من ننوشتم به خدا –غلط کردی پس بابام نوشته اسم توئه !!! منو میگی هول برم داشت بازم افسر نگهبان گفت رامین ... بیا اینجا تو اینارو نوشتی منم با قاطعیت گفتم بله جناب ... یهو شتلق زد تو گوشم گفت بیخود کردی ... تا اون موقع اسم یکی دیگرم گیر اورد اسمشو یادم نیست ولی اونم درودیوارو پر کرده بود از اسمش ... حامدو که گفت برو با تو کاری ندارم .. من و اون پسررو برد پیش سرهنگه ... وای همون کسی بود که اومده بازدید و مارو گیر انداخته بود گفت 24 ساعت دیگه به بازداشتیشون اضاف میکنی تا آدم شن .. ماهم افتادیم به غلط کردنو این حرفا .. یهو اون پسره گفت اصلا همه جارو خودمون رنگ میکنیم از دوباره .. اینو که گفت سرهنگه گفت باشه نفری 2000 تومان از ما گرفت یه قوطی رنگ سبز خرید داد به ما تازه یه تعهدم گرفت که دیگه از این کارا نکنیم ........ خلاصه تا در ودیوارارو رنگ زدیم شد ساعت 4 بعدازظهر تا اون موقع حامدم رفته بود خودش پاسگاه ... تا من آزاد شدم رفتم و رسیدم گروهان شب شد قرار شد واستم فرداش برم پاسگاه ... صبح که رسیدم پاسگاه حامد نامرد قضیرو واسه همه به طور مفصل شرح داده بود و 60 تاهم گذاشته بود روش ... وقتی منو دیدن بچه ها کلی خندیدیم و زدیم تو سروکله همدیگه ... بعد 2 تا دیگه از بچه هارو فرمانده صدا زد گفت آماده شین واسه بازداشتگاه منم بهشون گفتم برید حال کنید واستون همه جارو رنگ زدم و تمیز کردم ...
خلاصه این بود یکی از خاطره های دوران خدمت ما ... امیدوارم تا اینجاش خونده باشینو لذت کافیرو برده باشین !!! نظر راجع به خاطره و وب و من و خودتون فراموش نشه جیگرا ...!!!!!