تبليغاتX
!... بی تو هرگز ...!

سلامي به گرماي خاطره ها که خيلي واسمون عزيزن . . .

   عزيزان امروز ميخوام يه خاطره از دوران سربازيم تعريف کنم . . . واسه خودم که خيلي جالب بود ,اميدوارم واسه شما هم اينطوري باشه . البته من زياد بلد نيستم با ادبيات تيريپ بردارم و خيلي قشنگ نميتونم تعريف کنم ,مثلا اگه يکي يه فيلم سينماييو نديده باشه من بخوام واسش تعريف کنم تو عرض دو دقيقه خلاصش ميکنم !!

 

           حالا ميريم سراغ داستان ... حتما تا آخرش بخونین ! حتما حتما

داستان از این قراره بود که . . . روز سیزده عید بود که بازدید میخواست بیاد و بچه ها قرار گذاشتن فردا بریم (که آخرشم نیومد) چهاردهم شدو پنج شیش نفر از بچه ها که یکیشون آشپز بود از آشپزخونه دو سه تا رون مرغ و نمک و غیره برداشتیم یه سمبه اسلحه هم برداشتیم واسه سیخمون ! ساعت حدود ده یازده بود زدیم بیرون (بذارید اول از محیط اطراف پاسگاه بگم تا آمار دستتون بیاد .بدوننین که پاسگاههای مرزی مثل داخل شهر نیست قیافه پاسگاه مثل قلعه های قدیمیه و دورو ورشم بیابون یا کوهه و صبح ها سوت و کوره) خلاصه یواشکی رفتیم بیرون ... بچه ها یه غار از قبل میشناختن رفتیم اونجا آتیشو,قلیونو,... یه دوربینم داشتیم چند تایی عکس گرفتیم .. یک ساعتی گذشت تو حال خودمون بودیم که دیدیم یکی سوت میزنه یکی از بچه ها بلند شد ببینه چه خبره تا رسید بالای غار دید  فرمانده داره واسه یکی گزارش میده !!!! واویلا چرا الان اومدن مگه قرار نبود دیروز بیان ... بله سرهنگ از هنگ مرزی اومده بود واسه بازدید و گرفتن آمار سربازا وقتی بچه هارو شمرده بود دیده بود شیش نفر کمه !! به فرمانده گفته بووده کجاین اون بنده خداهم از همه جا بی خبر ..رفته از بچه ها بپرسه که یه نفر آمار مارو داده ... ماهم دودستی زدیم تو سرمون که چه بدبختیی تو راهه .... یهو دیدیم فرمانده خودمون با دوسه تا از سرهنگ مرهنگا دارن میان سمت ما حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم ..سریع بندوبساطو نابود کردیم که حداقل گرفتنمون بدبخت نشیم ... خلاصه خودمونو زدیم به بی خیالی که رسیدن ... سرهنگه آدم ترسناکی بود نفری یه چک آبدار خوردیم که اینجا چه غلطی میکینم و با کلی خواهشو تمنا وو غلط کردیم ...یه بازداشتی 72 ساعته واسمون رد کرد ... یه هفته ای گذشت قرار شد دو به دو بریم بازداشتگاه (آخه بازذاشتگاه داخل هنگ و از پاسگاه ما تا اونجا چار پنج ساعتی راهه) منو یکی از بچه ها که اسمش حامد ه که بچه مشهد بود راهی بازداشتگاه شدیم وقتی رسیدیم ساعت 11 ظهر بود وقتی رفتیم داخل بازداشتگاه اه اه چه جایی گندی ,کثیف بوی دستشویی همه جارو گرفته بود ,بدتر از اون با ما میشدن 20 یا 22 نفر تو اونجا .... گذشت تا روز سوم رسید دیگه داشتیم دیوونه میشدیم  حدود 6 یا 7 ساعت دیگه نمونده بود تا تموم شه ... بازداشگاهم دیگه خلوت شده بود مونده بودن 12,13 نفر که بلند شدم یه دوری زدم دیدم یه خودکار یه گوشه افتاده  ورداشتم گفتم یه یادگاری حداقل بنویسم ... البته به حامد نگفتم رفتم پشت در بازداشتگاه نوشتم   "رامین ... و حامد.... 72 ساعت بی قانونی ... نبود 5 ساعت دیگه ئو از این حرفا"   بدبخت حامدم از همه جا بی خبر گذشت ساعت ده شد 1 ساعت دیگه تموم بودیم که یهو افسر نگهبان با فرمانده "ب" اومدن ...افسر نگهبانه یه کاغذ خودکارم دستش بود ... سرهنگه از دونه دونه بچه ها داشت میپرسید که واسه چی اومدن اینجا ئو خلافشون چی بوده (یکی میگفت سر پست نشستم ,یکی میگفت با فرمانده دعوام شده و ... ) ناگهان افسر نگهبان گفت حامد ... بیا اینجا بینم این چیه اینجا نوشتی مرتیکه ... -جناب  من ننوشتم به خدا –غلط کردی پس بابام نوشته اسم توئه !!! منو میگی هول برم داشت بازم افسر نگهبان گفت رامین ... بیا اینجا تو اینارو نوشتی  منم با قاطعیت گفتم بله جناب ... یهو شتلق زد تو گوشم گفت بیخود کردی ... تا اون موقع اسم یکی دیگرم گیر اورد اسمشو یادم نیست ولی اونم درودیوارو پر کرده بود از اسمش ... حامدو که گفت برو با تو کاری ندارم .. من و اون پسررو برد پیش سرهنگه ... وای همون کسی بود که اومده بازدید و مارو گیر انداخته بود  گفت 24 ساعت دیگه به بازداشتیشون اضاف میکنی تا آدم شن .. ماهم افتادیم به غلط کردنو این حرفا .. یهو اون پسره گفت اصلا همه جارو خودمون رنگ میکنیم از دوباره .. اینو که گفت سرهنگه گفت باشه نفری 2000 تومان از ما گرفت یه قوطی رنگ سبز خرید داد به ما تازه یه تعهدم گرفت که دیگه از این کارا نکنیم ........ خلاصه تا در ودیوارارو رنگ زدیم شد ساعت 4 بعدازظهر تا اون موقع حامدم رفته بود خودش پاسگاه ... تا من آزاد شدم رفتم و رسیدم گروهان شب شد قرار شد واستم فرداش برم پاسگاه ... صبح که رسیدم پاسگاه حامد نامرد قضیرو واسه همه به طور مفصل شرح داده بود و 60 تاهم گذاشته بود روش ... وقتی منو دیدن بچه ها کلی خندیدیم و زدیم تو سروکله همدیگه ... بعد 2 تا دیگه از بچه هارو فرمانده صدا زد گفت آماده شین واسه بازداشتگاه منم بهشون گفتم برید حال کنید واستون همه جارو رنگ زدم و تمیز کردم ...

 خلاصه این بود یکی از خاطره های دوران خدمت ما ... امیدوارم تا اینجاش خونده باشینو لذت کافیرو برده باشین !!!        نظر راجع به خاطره و وب و من و خودتون فراموش نشه جیگرا ...!!!!!

+ مطلب دزدیده شده درجمعه 24 مهر1388ساعت 15:30 توسط رامین |


                      نبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود کارت پایان خدمــــــــــــــــــــــت 

     سلام عزیزان خودم . . . خوبین خوشگلا . . .

آره دوستان تموم شد " سربازی ماهم تموم شد " البته شاید با خودتون بگید " ا " این همین دیروز بود رفت خدمت که ؟. . . درسته نه ماه بیشتر خدمت نکردم و بقیشو پیچوندمو فـــــــرار کردم  . . .

  نه بابا شوخی کردم من کجا فرار کجا ؟ اصلا از این جراتا نداریم . اگه خبر داشته باشین یه قانون جدید اومده بود که هرکی باباش سابقه جبهه داشته باشه از خدمت بچش کم میشه که منم بچه بابام بودمو حدود ۸ ماه از خدمتم کم شد و اومدم خونه !!!!!! 

               خلاصه از اون مــــــــــــــــــرز لعنتی راحت شدیم . . .

       و تنها چیزی که واسم موند خاطره ها بود بودو یه عالمه ریفیق جدید تو همه شهرهای ایران . . .

              دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارم خوشگلا با نظراتون بازم منو خوشحال کنید ...

                                                                                                        بای تا بعد

+ مطلب دزدیده شده دریکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:23 توسط رامین |


  سلام میگم به همه عزیزانی که به وب من سر میزننو با نظراشون منو خوشحال میکنن

دیگه نمیخوام از سربازی و مرز و نمیدونم دوری از خونواده بنویسم ...

البته هیچ حرفیم واسه گفتنو نوشتن ندارم ... فقط بگم خیلی از دوستای گلم ممنونم ... که با نظراشون و حرفای زیباشون به من امیدواری میدن ...

همین دیروز اومدم مرخصی تا ۱۰ روزم بیشتر نیستم ... ایندفعه برم میــــــــره تا آخرای ماه رمضون تا برگردم ...        دوستدار همه شما "رامین"

+ مطلب دزدیده شده درچهارشنبه 31 تیر1388ساعت 11:45 توسط رامین |


ســــــــلام . . . . . .

      خوبین دوستای گلم ، دلم واسه همتون یه کوچولو شده بود ، دفعه قبلی بعد دو ماه آپیدم ولی ایندفه بعد سه ماه !!!!!! کم نیستا . نه تنها سه ماه به وب سر نزدم بلکه این چند وقتو خونه ام نیومدم .... تا        بالاخره یه مرخصی اومدیم (راستی یادتونه نوشتم افتادم مشهد . آره یادتونه حتما خودمم اصلا فکرشو نمیکردم مشهدم همچین جاهای خفنی داشته باشه که داشت .. چقدر خوشحال بودم که میرم پیش امام رضائو فوقش تو یکی از پاسگاهای مشهد خدمت میکنم که ذهی خیال باطل!!!)من کجا "هنگ مرزی تایباد" کجا !! از مشهد تقسیممون کردم تایباد ..از اونجائم تقسیم کردن گروهان سنگان بعدشم فرستادنمون تو یکی از پاسگاههای مرزی ... که از پاسگاه ما تا مرز که افغانیا فقط از اونجا قاچاق رد میکنن ۱۰۰ مترم نمیشه !!!!!

خلاصه بروبچ اینم از شانس ما ... دعام کنید تا تو اون همه درگیری با افغانیای ناکس به سلامتی خدمتمو تموم کنم ....

                                   همتونو دوس دارم ...

     بچه ها خداحافظ تا دیدار دوباره ... من شنبه میرم و رفت وسطای ماه رمضون بیام مرخصی . . . 

         حتما به یاد من باشین  . . . ببخشید اگه نظر میدینو جوابتون دیر میشه ... بای تا سه ماه دیگه 

     دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارم یـــــــــــــــــــه عالمه . . . . . . . . . . . . . . .   

+ مطلب دزدیده شده دردوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17:51 توسط رامین |


بازم سلام به همه دوستای خوشگلم . . .

     بهتره بگم خداحافظ . . . چون فردا باز باید برم .ولی ایندفه فرق داره ، فردا میرم مشهد تا بریم سر یگان خدمتیو حدود ۱۶،۱۷ ماه باید خدمت کنیم . شانس بیارم لب مرز نیفتم   خیلی محتاج دعاتونم . . . دلم واسه همتون تنگ میشه

(بالاخره امام رضا مارو طلبید و ایشاللا فردا  شب مشهدیم ) . . .

 

+ مطلب دزدیده شده درپنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 21:14 توسط رامین |


        ســــــــــــــــــــــــــــــلام . . . سلامی به اندازه دو مـــــــاه غربتو دلتنگی ...

                          بالاخره تموم شد

                       دو مـــــــــــــاه سختی

                      دو مــــــــــــــاه پا کوبیدن

            دوستای گلم دلم واسه همتون یه ذره شده بود !!

     دلم واسه خونه‌‌،کوچه،رفیقا،... همــه یه ذره شده بود .

  خلاصه هر چقدر سخت بود تمومش کردم . . . اصلا دلتون واسه من تنگ شده بود؟؟ . . . منی که تک   وتنها تو لب مرز داشتم خدمت میکردم ... فکر میکردم حالا که آموزشیم دور بوده تو خدمت می افتم تهران ولی ..... تو این شانس ، نصف رفیقام افتادن تهران یا شهر خودشون ولی من بدبخت بازم باید برم لب مرز   البته هنوز دقیق معلوم نیست . فعلا که امام رضا طلبیده مارو تا ببینیم چی میشه ...

  فعلا تا ۲،۳ روز آینده بای ....... دوســـــــتتون دارم یه عالمه .....

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتّی از این کم تر نشی
پیدات کنم حتّی اگه پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دستو احساسمو باور کنی
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه             ـشادمهرـ

+ مطلب دزدیده شده درپنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 15:4 توسط رامین |


خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم فرصت کردم آپ کنم . . . دیگه مطمئن باشین این آخرین آپه تا حدود تقریبا یک ماه بعد ... امروز با ۳ نفر دیگه از دوستام رفتم کرج تا تقسیم بشیم . . . متاسفانه هیچ کدوممونم با هم نیفتادیم . . . یکی تهران یکی اراک یکی ارومیه و من هم . درسته تو پست قبلیم گفتم کهریزک ولی امروز که رفتیم عوض کردنو افتادیم تبریز ـ هادی شهر ـ امیدوارم که خوش بگذره  

خلاصه دوستای گلم خیلی محتاج دعاتون هستم ... امیدوارم از دستم خسته نشین چون خودم فکر میکنم که زیادی در مورد سربازی حرف زدم ولی چیکار کنم کلا این یکی دو ماهه همه فکرو ذکرم شده خدمت ...نمیدونم چرا فکر میکنم چند وقتی هست که وبم از اون دوران اوجش فاصله گرفته  ولی سعی میکنم به قول همه و شما دوستان گلم که میگین سربازی پر خاطرست یه چند تائی خاطره براتون تعریف کنم تا از اون حالو هوا در بیاد ........ برام دعا کنید . . . به امید دیدار دوباره

+ مطلب دزدیده شده درچهارشنبه 20 آذر1387ساعت 19:24 توسط رامین |